Thursday, April 21, 2005

تعداد بچه هايي که تو هفته اول مدرسه سر کلاس شاشيدن از تعداد دوستاني که تو 9ماه اول مدرسه پيدا کردم بيشتر بود.....هنوز هم نفهميدم مشکل خجالتي بودن من بوديا کليه همکلاسيها
" ناظم داد زد:" آهاي حيوون.. آدم باش !!!!!!!
و تناقض از روزهاي اول مدرسه آغاز شد..
........

Tuesday, April 12, 2005

در صحراي هپروت شيطان يه لحظه شک کرد ...گفت :"آقا من موچم" فرشته ها تند داد زدن :اقا اجازه اينا دولا نميشن ? نمي دونم شک کرد يا کمرش درد گرفت ولي در هر صورت دودر شد
استاد فرمود:
در برابري زن و مرد همون بس که مرغ و خروس هردو يه مزه رو ميدن !

Friday, April 01, 2005

عکس عاقبت نسيه فروش رو ديدم ولي عکس عاقبت "عکس عاقبت نسيه فروش"-فروش رونديدم
چون ميخواست گوشواره گوشش کنه تغيير جنسيت داد. وقتي ديد مردم چپ چپ نگاهش ميکنند يواشي گوشواره رو در آورد ولي يادش رفت تغيير جنسيت رو در بياره !
بهار به اين گستاخي !!!!!
باران کلفتي باز با-ريدن گرفته

Saturday, March 26, 2005

و بالاخره حيوانات زمين را تسخير کردند !!!!
دوروبري ها چندان آرام نيستند عربده ميزنند چنگال نشان ميدهند
روزگار نو بهم تنه ميزند۰۰۰۰ بايد خوش باشم و آرزوهاي خوب کنم...اين مدام از يادم ميرود انگار بندهايم به چيزي ببند نيست غر ميزنم انگار!!!!!!اين خصلت ژنتيک ايراني را بايد ترک کنم امسال
۰۰۰۰۰به حيوانات لبخند ميزنم مهربان تر ميشوند غذايشان را با من تقسيم ميکنند و شهرشان را ۰۰۰گرسنه نباشم بهتر است
نوروز آمده و بايد خنده رو باشم برايم آرزو کنيد امسال حيوان خوبي باشم
نوروز خوش

Thursday, February 24, 2005

لختی پنجره را... لختی پرده ما کی پوشاند ؟

Friday, February 18, 2005

جرجاجوج ابن جارچی را پرسیدند " مر مومنین را از چه سبب آینده نگری اوجب واجبات است.؟"
شیخ دست بر پشم فرو برد و بفرمود:"ان-در مزیت آینده نگری همان بس که اوستادم خفن-قوش طبیب هماره می فرمود " فردا رو چه دیدی ؟؟"
پس خلق همی بگریستند و گویند دو کرور فردا بمردند.
رساله پشم الابرار- بوقرناتیز کوراکودیل

Tuesday, February 08, 2005

اگر سوزنبان بودم
اگر سوزنبان بودم يونيفرم مسخره ام را هر روز ميپوشيدم با آن کلاه قناس نوار آبي درز شلوارم مينشستم روي صندلي لهستاني درا يستگاه و زل مي زدم به تغيير نور آفتاب بر روي ريل هاي زنگ زده
اگر سوزنبان بودم پنهان نميکردم شکم چاقم را از ترس طعنه مردم و ميپوشيدم عرق گير تنگ سوراخدارم را دم ظهر و ميپراندم مگس هاي بيکارتر از خودم را از روي لکه هاي هفت رنگ ميز. شب ها فانوس برميداشتم و اطراف ايستگاه فضولي ميکردم و با چوب دنبال حيوانات بخت برگشته مي دویدم و کر کر ميخنديدم .گاهي اهرم ريل را ميکشيدم تاقطاري از ريل خارج شود و همه مسافران در جا سقط شوند. بعد از فردا شب فانوس به دست در واگن ها را باز مي كردم و با مرده ها چاق سلامتي ميکردم.
اگر سوزنبان بودم شبها از زيرزمين نمور انبار بطري شرابم را بر ميداشتم و مستانه جلوي نور فانوس نيمه برهنه ميرقصيدم و به جماعت فحش رکيک ميدادم . آخر شب به خش خش راديوي کهنه ام گوش ميدادم و حتما دنبال ميکردم که در گينه بيسائو چه خبر است!!!!!!!!
حتما به تلگراف را تل- قيراف مي گفتم و ا اپراتور پير دختر تل- قيراف خانه لاس خشکه ميزدم و از خبر هاي خاله زنکي غافل نميشدم!
اگر سوزنبان بودم نمي گذاشتم هيچ بچه اي روي ريل راه برود تا همه بدانند که راه آهن ارث پدر بزرگ من بوده!!!!!!
اگر سوزنبان بودم هفته اي يک بار به شهر ميرفتم جهت خريد و همان جنس هاي هميشگي را مي خريدم و التفاتي به نگاه عجيب فروشنده و نيشخند شاگرد گوساله اش نمي کردم.
اگر سوزنبان بودم حتما از رييس ام ميترسيدم- هر چند هيچ وقت نميديدمش- و کنجکاو نمي شدم که چرا همکاري ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگر سوزنبان بودم زندگي گس و بي هيجان ام را برايتان تعريف ميکردم...
اگر سوزنبان بودم.........................

Thursday, February 03, 2005

اولی : خدایا!دعای همه رو مستجاب کن !
دومی: خدایا! سومی رو نابود کن !
سومی : خدایا! دومی رو به جز جیگر مبتلا کن !
خدا: بیلاخ !
اولی : خدایا!دعای همه رو مستجاب کن !
دومی: خدایا! سومی رو به جز جیگر مبتلا کن!
سومی : خدایا! دومی رو نابود کن !
خدا: بیلاخ !
اولی : خدایا!دعای همه رو مستجاب کن !
خدا: اه !! اعصاب میرنی یا!! اولی؟؟!!!!!
++++ دو ماه بعد:

اولی (روی تخت بیمارستان بعد از عمل جز جیگر) : خدایا! همه مریض ها روشفا بده!!!
دومی: خدایا! سومی رو نابود کن !
سومی : خدایا! دومی رو به جز جیگر مبتلا کن !
خدا: ؟
اولی (روی تخت بیمارستان بعد از عمل جز جیگر) : خدایا! همه مریض ها روشفا بده!!!
دومی:.........
.........

Thursday, January 20, 2005

جایی که قایم شده ام را ناشیانه انتخاب کرده ام! آدمها مرا می بینند و با کمال بدجنسی سوک سوک نمی کنند.
همه اش را می گذارم به حساب زمستان ابله با آن قلموی بیرنگ اش! که اگر دشمنی بی دلیل اش با گلوی آدمیزاد نبود خودم داد میزدم: سوک سوک!

Wednesday, January 12, 2005

تنهایی رنگ پشت پلک بسته است یا شاید خطوط نادیده روی دیوار!
تنهایی ترسناک..... عذاب آور و مرگبار نیست! تنهایی فقط کمی عجیب است!
تنهایی گریه اشباح سرگردان پشت شیشه های شب ...نعره خواننده بد صدا...شعر بی وزن شاعر مست....حرف بی ربط فیلسوف خرفت است!
تنهایی دفتر خاطرات خیالات است و شمع کم سوی زنده نما!
تنهایی حسرت باران های نیامده است و عذاب باران های بی وقت!
گفته باشم اما !؟؟!!!
که من تنهایی ام را به هیچ دروغی نمی فروشم!

Sunday, December 26, 2004

کلا ه
ما را بگو ! کلا ه خریدیم! با هم...یک شب ! آن هم از یک جا!
گفتی که سرد است! سرد نبود!!!! ولی سردم شد!
گفتی که برف می آید! گفتم : کجا؟؟ اینجا!!!!!!!!
تو شیطنت را و من شرمم را زیر کلاهم قایم کردم!
برف می آید! کلاهم را پایین کشیدم تا روی چشمانم!
مادرم همیشه می گفت:" چشمها دروغ نمی گویند"
باید که دروغ میگفتم!! وقت راستی نبود! زمستان سرد نبود!
ویا شاید من داغ بودم!!! داغ تر از هوا!
ما را بگو! دویدیم بین شلوغی بازار! سن مان..درد مان..حرف مان را فراموش کردیم و خندیدیم به گره کور ذهن مردم مرموز اطراف!
که همه داشتند بسته هایی مرموز به دست! و نه اما کلاهی بر سر!!!!!!!
زمستان بود یا نه!؟؟! من سردم بود شاید!
گفتی که باید کلاه بخریم و خریدیم!!
گفتی که سرد است و سرد شد!!
ما را بگو ! کلا ه خریدیم! با هم........

Thursday, December 02, 2004

شزاگیل نبی چو بر نقش رسالت منقوش گشت همه کتب اقدمه بر روی هم چید تا بقاپد کتاب آسمانی خویش را!
زان سبب که قد همی کوتاه داشت!

Wednesday, November 17, 2004

هایکوهای ننه تمساح
....................

مرغکان آهنی
به لطف آتش
بپرانید نا پرندگان را بر آسمان نیلی
................................
دیگ های حسرت
می قلپیدند
به آب آرزوهایم...........
....................
گشته ناپیدا
میوه خوشبختی!!!
قاچ قاچ ات می کنم روزی

Monday, November 15, 2004

فکر کن بابا بزرگ از قبر بلند شه...ببینه یه سری آدم که بیشتر شون هم دخترهای خوشگل اند! تو خیابون راه میرن... بلند بلند با خودشون حرف میزنن و کرکر می خندند!
بعد فکر کنه اون تیکه آهن کف دستشون هم یه جور ساعته!!!!!!!

Wednesday, November 03, 2004

من که میدونستم این کریه رئیس جمهور نمیشه! باز جای شکرش باقیه که خاتمی نشد! والا 4 سال دهن همه صاف بود

Sunday, October 24, 2004

HAPPY ENDING
می لولیدند برفک های سرگردان تلویزیون
تا جادوگر شب ناگاه آنها را کنار هم چید و تو را ساخت!
زیبا رو هنرپیشه خوش لبخند!
به پایان خوش ات وفادار بمان!

Thursday, October 21, 2004

Tuesday, October 19, 2004

خواب دیدم که کشیشی هستم که از اعتراف کنندگان حق السکوت میگیرم و پول ها رو نذر شیطان میکنم!

Tuesday, September 28, 2004

کابوس سی ساله
سر صبحی بی رنگ....ساعت زنگ زده سی شده بود!
همه خاطره و وهم و خیال.....پسرک خرشده بود!
سر ظهری مخمور نه دل آفتاب ونم و چرتی مطبوع! وسط عربده این سگ زشت.
ساعت زنگ زده ناگهان سی شده بود!
رفتن از خورشید بود..خبری از غم دلتنگ غروب نبود..بحث تکرار نبود.....پسرک خرشده بود!
گل و سرخی و شراب و عشق با هم انگار..از در خانه وی در شده بود..وقت انکار نبود!
ساعت زنگ زده..دور از ولوله کوکوی پیر
غافل از وحشت و بهت ناظر!!!
بی جهت.. بی هدف.. بی ثمر!!! سی شده بود!

Saturday, September 25, 2004

گفتی که برف می آید؟
اول پاییز است و هوا دارد حسابی گرم میشود.عشاق کله پوک جورابهایشان را بر پنجره آویخته اند
در خانه ام را جای مشت مهمانها سوراخ کرده اما خبری از مهمانها نیست!
دورترها مردم میخندند اما علت خنده شان را به من نمی گویند!!
"زهر الکل نه از ره کینه است"
نفس تنگی ام مدتی است دلش برایم تنگ شده!شکر که از تنهایی نجاتم میدهد..
راستی یادم باشد سراغ زغال اخته ای را بگیرم!
دیگر نمی گذارم خانه ام جای جورابهای مهمانهای عاشق پیشه شود
هیهات!

Sunday, September 05, 2004

یه آباژور تنها..... مونده روی دست ما
اصلا انگار که کره!!! گوش نمیده به حرفها!!؟
میگم آباژور!! بابا!! دنیا همینه والله!
یه روز همه با هاتن...یه روز میمونی تنها!
میگه این حرف ها باده! اصلا نداره فایده!
میگم غریبه نیستی ! بهتر که نیست وضع ما!
ما هم همین گوشه ها... منتظریم که خدا.... دست بزنه به کلید... روشن بشه وضع ما
میگه بابا خر نشو!! ول کن کلید و دعا
میگم که روت زیاده1 کم کن فیس و افاده!!!!.
..........................................
ولی خداییش هم بگی حق داری انگار راست میگی!؟؟
یه روز همه کنار بودن! روشن بودی درکار بودن!
روشن ات میکردن عاشقا! شعر مینوشتن پات دل ها!
اما حالا چی انگاری...کوه غباری..گل مالی!
چه انتظاری هم داری؟؟دنیا اینه یه بقالی!
این آباژور تنها..... گه زده به وضع ما!!!!!!
میگه نشستیم اینجا...دل بستیم به یه فردا!!!!
میگه که امروز فرداست....فردا رو دیدی؟؟ اینجاست!
میگم باباجون من..دست بردار از سرما!
ما که رفتیم از اینجا...جون آباژور جون شوما!
این آباژور تنها....انگار که رفت از اینجا!
کنج اتاق تنها...ما موندیم.....آباژورها.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Thursday, September 02, 2004

پیرمرد دندونهای مصنوعی رو از پنجره پرت کرد بیرون و دیگه غصه نخورد!!!!!!

Sunday, August 29, 2004

جوانکی که به حکم ژنتیک موی به گرد پیری رنگیده بود به بیراهه قدم میزد. و رهگذران چشم پوشی خود را صدقه وی میکردند. غافل از چشم ترحم شان که از وی پنهان نشدنی نبود.!

Friday, August 20, 2004

ابوقرناتیز کوراکودیل برهنه از خانه بدر شد!
چو بر سرکوی بر آمد شحنگان ورا در رسیدندو جماعت هلهله سردادند و مطربان بربط زدند و ظریفان بخواندند:
"ابو لختش قشنگه"
سرشحنه ورا تشر زد: یا شیخ!تو را مردم بپرستند و بر پشتت نمازهمی کنند و صدقات خویش بر تو ارزانی دارند!؟؟چه شده بر کوس رسوایی خویش بر می کوبی؟؟ کوبیدنی!!!!!!"
شیخ چو جرعه بر صبوحی بزد نعره برکشید:
گر شما مرا طالبید آن طلب از بهرردا نیست و شاید که مرا برهنه نیز خوش دارید که من آنچ از خود پنهان نکنم بر شما آشکار سازم تا زحله ترک شوید!!!!!!"
پس اصحاب بگریستند.... مریدان نماز شکر گزاردند و گویند در آن روز نه کرور ایمان آوردند و ده کرور برهنه شدند!
زان پس هرکه برهنه شدی شیخ را دعا می گفت که "خدایگان گر خواستی همه را بر پشم-قبایی آفریدن توانستی چونان بوزینه وشان....."
پس ایدون باز عظمت شیخ ما...بو قرناتیز!!!!!!

Sunday, August 15, 2004

شیرین-زندگی منحوس من!
دندانهای خون آلود خویش
از پس گردنم برون آر!!!!
.از هایکوهای ننه تمساح

Saturday, August 07, 2004

درس اول این است!
که اگر در پی تکرار نئی حرف تکرار مزن شعر تکرار مخوان راه تکرار مپو!
نشود کرت بی تکراری خود تکرار!
این مکرر تو مخوان جز یک بار!!!!!!!!!!

گرکه خوش منظرتر بود سرزمین بی خدایی
بسی پبش ترها کوچیده بودم بدان دیار
ابوقرناتیز کوراکودیل

Wednesday, August 04, 2004

چمدان رادوباره بستم. من مانده بودم و جعبه های خالی و کتابهای ناخوانده ...و ورق پاره هایی که تا گمشان نکنی بدرد نمی خورند.!!!!!!!
ماشین قراضه ام قهر کرده بود ....پشت کرده بود به من ومن باید تنها می چیدم سوالات مبهمی که به ترتیب الفبای هیروگلیف در ذهنم قلیان می کردند.!!!!!

Saturday, July 31, 2004

هر چی از بابام پرسیدم ما که دور از جون خزنده ایم چرا پوست زیر شکممون از پوست پشتمون زبرتر نیست ازخواب بیدار نشد!!!؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Monday, July 26, 2004

خیلی جلوی خودم رو گرفتم که به یارو Vegetarian نگفتم که گیاهان هم زنده هستند و نفس می کشند!

Wednesday, July 21, 2004

خسته می سابیدم جسد زنده مانندم را به راه منزل و میدیدم مردمانی که میدوند تا خسته شوند!
 میدویدم روزی و نمی دیدم مردمانی که خسته می سابیدند جسد زنده مانندشان  را به راه منزل

Friday, July 16, 2004

منفور ترین اختراع بشری صبح زود از خواب بیدار شدنه !!!
بر مخترعش نعلت !!!!!!!!!
یه شهر عوض کردن دیگه شعر نوشتن نداشت!!!!!!
کروکدیل ندید بدید !!

Wednesday, July 07, 2004

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
................
يا همون باي باي ما رفتيم!

Friday, June 18, 2004

و پتروداكتيل خموش با هيچكس نگفت
كه چگونه بايد پريد بي پر!

Sunday, June 13, 2004

هايكوهاي ننه تمساح

عاشق پشمالو
پشم هايت كاموا كن
كه يخ كرده معشوق!
..........
و قسم خوردم كه
پر دهم يكي از فرزندانم را
......
دربها شكسته اند
پنجره ساخته اند
از همان در ها!!
.....

قيژنوس كوچولو!
خوابهايت در گوش نيلوفر بخوان!
زود زود
كه صبح دارد ميرسد
.......
كلفت بازو
خر ابرو
پشمينه مو ..دراز دستو
كي مي آيي؟
هرچي قوطي رنگ داشتم چيدم دور بالشم.اما خوابهايم هنوز رنگي نيست!
P.S. ابي !! كجايي كه داااشتو خوردن!

Tuesday, June 08, 2004

پسران خوشبخت همگي پدراني خوشبخت داشته اند. مادران خوشبخت هنگام زادن آنرا بر ناف فرزندان خويش بسته اند و لا غير.
باقي افسانه ايست كه مي سرايند.

Saturday, June 05, 2004

سوال: اوني كه مي خواستي ي ي ي...تو غبارا گم م م شد..اون چيست؟
جوابها :الف) من ب)سوسك ج) ممه يا همون كه لولو برد د) هر چي قسمت باشه!

Wednesday, June 02, 2004

* به دريا بنگرم ...صحراته بينم"
**شما چشات كمي آستيگماته! سردرد هم داري؟
*به صحرا بنگرم درياته بينم...
** اون كه سرابه!(خره!) يه پماد ميدم كه دور چشات بمالي. البته فقط برا مصرف خارجي يه ها!
*دكتر من خارج نمي رم!!!!؟

Monday, May 31, 2004

آخرين باري كه ازم پرسيدند:
"كمي درباره خودت توضيح بده!؟ "
پنج ثانيه چشمم را بستم. پنج دقيقه سكوت كردم.پنج ساعت وقت خواستم. پنج روز فكر كردم. پنج هفته هم كم بود! پنج ماه طول كشيد تا فهميدم پنج سال بايد جستجو كنم تا اين ناشناس را به كلامي بكشانم. پنج قرن بعد اما ٫ تنها اين گفتم:
"مرا نمي شناسم!"

Saturday, May 22, 2004

يك روز عالي ساختم.
سپيده دمان را از كلمات آهنگي قديمي پيدا كردم.ظهر را از روزنامه اي رنگي بريدم تا كلافگي آفتابش را گم نكرده باشم.معشوق را از مجله مد انتخاب كردم.قدري پول از جيب ديگران شمردم. غروب را از عكسي آويخته بر ديوار كافه روبروي خانه دزديدم.روزي بدين خجستگي بي شب و شراب ميشد؟؟
شراب مخموري را از انتهاي جام پيرمردي مست قاپيدم و با سياهي پشت پلكم تاريكي شب را آفريدم.
و همه قطعه ها را باهم٫ كنار هم٫ دنبال هم چيدم.
يك روز عالي ساختم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Monday, May 17, 2004

خورشيد قاچ خورده
ماه ترك دار رقصان
و همه پرنده هاي شناگر
رفتند ...از روزي كه آب حوض خشك شد..
فلاني ميگفت كه بالاخره آب حوض رو هم هوايي كردند!!!!

Tuesday, May 11, 2004

موندم كدوم رو انتخاب كنم:
- به آدمي با 500 سال سابقه در همه زمينه ها و داراي كليه مدارج مدرج نيازمنديم.از متقاضيان در خواست ميشود خودشون رو مسخره كنند.
- به قصابي كه از خون نترسد نيازمنديم
- به دو جوان خوش تيپ با موهاي بلند جهت خودكشي دست جمعي نيازمنديم.
- به يك جاكش منطقي و معتقد به برابري حقوق اقليت ها نيازمنديم
- به يك جادوگر آشنا با مسايل فقهي مسلط به كنترل خفاش نيازمنديم..
..تازه بازم هست!!؟؟؟؟؟؟؟
"فرزندم!
در آب كم عمق نزي! كه بسي آلوده گردد و هر لجني بر آن دل ببندد و هر پوزه بلندي زير وبم آن ببيند و بداند"
وصيت نامه اجتماعي- اقتصادي ابوقرناتيز كوراكوديل

Tuesday, May 04, 2004

ميدانم كه اين كاغذ پاره ديگر نمي خواني.مي دانم كه از تكرار خسته اي!من نيز!
اما چه كنم كه زمين گرد است و ميچرخد به دور خويش! همچو مجنوني بر گرد ليلي!
و هر چه بر آنست و بر وي دل بسته چون وي ميگرددبه دور خويش, كه ميهمان را رسم ميزبان خوشايند است.
تا كي زنجير بگسلد و ما نيز ماهي شويم بدور از اين تكرار...
دورتر از زمين سرگردان در فضا...
تنها و نظاره گر....
هيولايي كه شبها زير بالشم ميخوابد بدجنس نيست!فقط پرحرف است.اگر زود خوابم ببرد عصباني ميشود و بلا سرم مي آورد.دوست دارد كه همه قبول كنند تنها راه ماندن خيالبافي است. صبحها به بهانه شاشيدن از اتاق بيرون ميروم. وقتي بر ميگردم رفته است.انگار از روشنايي دل خوشي ندارد.منهم چنذ ساعتي وقت ميكنم تا لنگ ظهر بخوابم....
اسم اين ماجرا را گذاشته ام خواب نوشين صبحگاهي!

Wednesday, April 28, 2004

ابجد....هوز...حطي....
امكان..بودن..جليلي...دل...
درد...جدايي..مذهب...چماق..
عشق...هنر..گناه...لهو...
شور...شعر...شر....شرك....
سياست...كار..نان..موسيقي...
تو...من...جليلي...ما...
ابجد....هوز...حطي....
فيلم...هنر..سادگي.....عشق...

Wednesday, April 21, 2004

روزي سه بار دعا ميكنم كه آقاي حجه الاسلام فاكر رئيس جمهور بعدي ايران بشه كه ما هم جلوي اين اجنبي ها سري بلند كنيم.
گريه هاي شبانه ام جواب داد!
صبح همسايه با فحش خوار مادر بسراغم اومد.
تنها راه نجات بشريت جوجيتسو است!
بجاي حرف زدن بايد همه با فنون رزمي آشنا بشن!
ووو ياااااوووووششش

Saturday, April 17, 2004

هايكوهاي ننه تمساح
بانوي مارمولكين !
قصه بگو
اهن اهن....
.....
لباس سفيد عروس
گره بزن
گره كور!
........
خر مهره ارزان
قل قل بخور
روز باران!
......
خرس سياه گريزلي!
آدم بخور
چلپ چلپ
دولپي!
....
گيسوي سبز مادر
قيچي بزن... قيچي بزن
تازگي ها خيلي سرم گيج ميشه!
تو آينه كه نگاه ميكنه يك ربع چاق سلامتي ميكنه تا بفهمه خودشه!
عجب خريه!

Thursday, April 15, 2004

به همت تلاشهاي شبانه روزي محققين و نوابغ رابطه گوز با شقيقه كشف شد.تحقيقات حاكي است كه:
گوز سهمگين سبب انسداد رگها و درد شديد در ناحيه شقيقه ميشود.
خيلي عاشقانه نگاهم ميكردي!
البته تا وقتي كه شروع كردي دنبال عصاي سفيدت گشتن!
آخ اگه بارون بزنه!
واي اگه بارون بزنه!
اي واي اگه بارون بزنه!
اي ددم وااي اگه بارون بزنه!
آهاي كمك! داره سيل ميزنه!