Friday, January 05, 2007

کروکدیل پرنده پرید!!!!!!!
دربرکه همه همین را میگفتند! به روزی سرد و اما نه چندان زمستانی ...به سحرگاهی نه چندان دلگیر....نامه های گم شده را به گنگی مرداب سپرد و خود گم شد......آنان که سردی و گرمی درشان یک اثر داشت یکباره سکوت کردند و این جمله را آنقدر تکرار کردند تا که خاطره شد.......
وسوسه بستن نه از کسادی تجارت که از کسلی تاجراست!
این پنجره که روزنی باید میبود به زاییدن ها شد مامن تنبلی ها.... داستان ها هم نوشته نشد ....این نمط که روزی به یک شوخی گشوده شد به یک شوخی بسته شد! من ماندم و کروکدیلی تنها که نه وصایای جدش بوقرناتیز به جایی ماندگار شد و نه هایکوهای مادرش به روزگار ضبط! وامان از نویسنده ای کم مایه که این دنیا را نادیده انگارید و خود به کری زد!فرار از کلیشه چیزی برای نوشتن نگذاشت..نه به رودی نه به انکاری نه به غافلگیری پیامی دلخوش نشد.
و رازها ناگفته ماند و حرفها محذوف....برگها را شرم تکرار نیست به هزار پاییز اما خزندگان را ترس از یکنواختی کشنده است....نمی دانم که چیست؟؟؟ این منبع ناتمام تردید ها.........!!!
...نه انتظار مسیحی ماند و نه گودو به قصد غافلگیری از کوهها دل کند!!!!!!!!!!!!!

اما میدانم که من نتوانم به یک رقم بمانم بی تغییر..هیهات!!!!!!!!!!!!!

وسوسه ماندگاری بود شاید..هرچند که مردگی زاده شد با ما روز زادن .....گر وبلاگ راهی بود روزیs... باید راهی دیگر یافت به فردا ها....به سبکی...به رقمی دیگر .....
مانده ام تشنه پریدن و اما بند هزار بند مرداب ها.....و خزیدم به روزگار...خزیدنی....
p.S.
بخششی باید از عزیزانی که گهگاه نظری به کامنت گاه این جناب انداختند و پاسخی از حقیر نشنیدند...که میخواستم آن صندوق مال ایشان باشد و نه من!!!بخششی از دل زندگانی که سالهای خاکستری ۶۰ را دنبال میکردند که آنهم افزون شد به کارهای ناتمام من/.............
زین پیش نبودیم نبد هیچ خلل...زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
........................................................................................
........................................................................................
این مغازه بعلت تغییر دکوراسیون روحی تا اطلاع ثانوی تعطیل است....

1 comment:

  1. چند روز کلمه بوقرناتیز در مغزم جولان میداد. سرچی کردم و به این بلاگ رسیدم!

    ReplyDelete