Friday, November 01, 2002

حياط پشتي كه رفتم بارون زده بود...
درختا مثل روح سامورايي ها بالاي سرم وايستاده بودند...نگاه كردم ديدم انگار بارون از پشت شمشيرشو فرو كرده تو كمرشون...همه مرده بودند...
زردي برگهاي روي نرده چوبي از پاييز بود ولي سرخي اش از خون سامورايي ها..جييرجيرك ها تا آخرين نفس جنگيده بودند..بقيه هم اسير شده بودند..اسير باد..
سعي كردم با بخار دهنم روح سامورايي ها رو گرم كنم....
همه چيز خاموش بود ..فقط يه چراغ اون دوردست سو ميزد.داشت خاموش ميشد...
همه گرما مو با بخار دهنم فرستادم بطرفش...ولي دور بودوخاموش شد!
حالا همه ميخوابند تا فردا به اميد يه كورسوي ديگه بلند شن...
به ارواح سامورايي قول دادم اول بهار به بچه هاشون بگم كه مردونه جنگيدند...
شب بخير سامورايي ها
شب بخير جيرجيرك ها
شب بخير چراغ خاموش دوردست
شب بخير سياهي شب

No comments:

Post a Comment