Wednesday, June 18, 2003

دست دوستم رو گرفتم..گفتم بيا بريم خودمون رو بسوزونيم..بيا ما هم دنيا رو تكون بديم....بردمش در سفارت كه نداريم..همين دفتر حافظ منافع خودشون....
بنزين ريختيم رو خودمون
بچگي بوي بنزين رو دوست داشتم...اما حالا نه! بنزين بوي سفر ميداد...بوي ماشين بابا كه داشت مارو يه جايي ميبرد..بوي شمال..جايي كه كوه هاش هم سبز بود.
قرار شد يك دو سه بگيم و كبريت بزنيم..عين اونايي كه تو فرانسه و انگليس ردن...
1-----2-----3---كبريت روشن پريد تو موهامون...دوستم شروع كرد به شعار دادن...زنده باد نمي دونم آزادي...زنده باد ني دونم جليز وليز...
ولي من خودم رو زود فوت كردم...شك كردم! نكنه دنيا تكون نخوره؟نكنه هيچكس اون وسطا خاموشمون نكنه؟
نكنه دود ما هم عين دود سيگار لايه اوزون رو سوراخ كنه؟
دوستم همينطور كه ميسوخت يه نگاهي كرد كه يعني: اي دودره! اي ترسو!!
فوتش كردم..گفت : " نكن خاموش ميشم؟!!مگه كرم داري؟؟"
گفتم: بابا هيچكس مارو به فلانش هم نميگيره! بيا بي خيال آزادي بشر شيم!
گفت " من يا خودم رو سوخاري ميكنم يا بشرو آزاد!! من تا زمين رو تكون ندم خاموش نميشم!!"
گفتم بابا اين كره زمين همش يه چند ميليون سال داره با آدما راه مياد! تكون ميدي از مدارش خارج ميشه..بعد خورشيد با جاذبه اش عين زبون مارمولك هورپ ميخوردش!
گفت: " گمشو..من ميخوام آدما رو نجات بدم..تو بذار كروكديلا اسير بمونن!
گفتم پس چي ؟!!! اصلا كون لق همه شون! من ميرم از لجت جوجه سوخاري بخورم!!!!
......
شنيدم تا صبح فرداش ماموراي آتش نشاني داشتن قسمش ميدادن كه خاموشش كنن! اونم گير كه اگه دست بهم بزنين خدومو دار هم ميزنم !
انگار يه مامور شجاع اخر سر يواشكي از پشت تف كرده روش تا خاموش شده...
-امروز تو اخبار خوندم چند نقطه از زمين تكون خورده بود..يكي وسطاي كوير لوت...يكي دوروبر صحراي گبي...چه ميشه كرد رفيق ما هم بدشانسه !!
پيري ميگفت: خود گوزي و خود سوزي ؟؟عجب احمق مرموزي ؟!

No comments:

Post a Comment